X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آخرین ستاره

خلوت گاهی برای دریافت آثار ناصر عبداللهی

دوشنبه 3 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 14:40

دانلود البوم عشق است

عشق است








اولین حضور



در خواب دوش پیری

                          با دست اشارتم کرد

که  عزم سوی ما کن

                          گر اژدهاست بر ره

عشق است چون زمرد

                           از این برق زمرد

همین دفع اژدها کن 

 


عشق است 


             گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
                       یا نه ویرانه کنی ساخته ای را
               گفتم ای عشق چه بر روز تو آمده امروز
                که به تشویش سپردی شب عاشق ها 
                   حیف از آن روز که بی عشق شب آمد
               ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را
                 


طعنه ناشنیده 


                          این شفق است یا فلق . مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام . جان دقایقم بگو
این شفق است یا فلق . مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام . جان دقایقم بگو
آینه در جواب من باز سکوت میکند
باز مرا چه میشود . ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام
طعنه نا شنیده را
در همه حال خوب من
با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان . گور علائقم بگو
جان همه شوق گشته ام
طعنه نا شنیده را
در همه حال خوب من
با تو موافقم بگو

 

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من و سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا. بگو که عاشقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا . بگو که عاشقم بگو
من به کجا رسیده ام . جان دقایقم بگو
من به کجا رسیده ام . جان دقایقم بگو



زیباست ازادی


تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت . خاک بی خزانم
گر چه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنایی ها میخواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی
ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبیهای دنیا میرسانم


گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی
من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا میکشانم
نیستی شاعر...
نیتسی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ور نه بیهوده نمیخواندی به سوی عاقل و دانا
عقل یا احساس . حق با چیست؟
پیش از رفتن . ای خوب

کاش میشد این حقیقت را بدانی یا بدانم


تو ای عشق 


جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوی خطر


نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
برا آن است شب تا بخوابم که شر
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر


پیرم اما


بگذارید اگر هم نه بهاری باشم
شاعر سوخته گلهای سخاری باشم
میتوانم که خودم را بسرایم
هر چند نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست
پیرم اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه عمر
ولی شاید این لحظه نایافته . کاری باشم


همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه درد من این است که میپندارم
دیگر ای دوست من . دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته این خاکسپاری باشم



تلخ و شیرین


لبت نگوید و پیداست . میگوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست . آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو رو چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی


تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
تیغ تاتاری...
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

تیغ تاتاری...


عطر حضور شما


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من . نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود

 

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟
حیف از این روز که بی عشق . شب آمد . ای عشق...


ابرو آفتاب


قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم


به یکی جرعه اش خراب شدیم
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آسودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آسودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم


 گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شدیم
اینکگ این تو که چهره میپوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشیم
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه میخواهی
ما که با مرگ بی حساب شدیم
ما که با مرگ بی حساب شدیم
ما که با مرگ بی حساب شدیم
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم


به یکی جرعه اش خراب شدیم



رنگ سال گذشته



رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
بیوه ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست


گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست




شیوه ی ما


نتوان گفت که این قافله وار میماند
خسته و خفته . از این خیر جدا میماند
این ره این نیست که از خاطره اش یاد کنیم
این سفر . همره تاریخ به جا میماند
این ره این نیست که از خاطره اش یاد کنیم
این سفر . همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دلسیر ز هر دام رها میماند
میرسی آخر و افسانه وا ماندن ما


همچو داغی به دل حادثه ها میماند
بی صداتر ز سکوتیم
بی صداتر ز سکوتیم
ولی گام خروش نغمه ماست که در گوش شما میمانید
بروید ای دلتان نیمه . که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا میماند
بروید ای دلتان نیمه . که در شیوه ما

مرد با هر چه ستم هر چه بلا میماند


هنوز زنده ام


در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده میافتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز علی الحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنهوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به چشم تنگی نامردم زوال پرست
همیشه شایعه و انعکاسهای همیشه


شیوع پچ پچه ها و تماسهای همیشه
دلی شکنجه شد و غرق خون به گوشه ای افتاد
دوباره سینه به سینه . هراسهای همیشه
ندیدی ؟ یکی هم در این محله
هم اینکشبیه سازی مرگ و قیاسهای همیشه
چه سوژه ای . چه نگاهی

چه حس زاویه داری و خلق یک اثر و اقتباسهای همیشه
کسی به تسلیتم یک دقیقه هم لال نشد
چقدر بی کسم ای سرشناسهای همیشه
نهاده ام یکی سنگ بر مزار نبوغم
به پاس آن همه لوح و سپاسهای همیشه



ماه من


از خانه بیرون میروم اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شهر
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


هر شب صدای پای تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
تا سایه ای دیدم شبیهت نیست . اما حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من . بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را . یکنفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ماه امشب
طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیگدار . امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟



دلم خوش است




اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش نگفت . من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود . آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را
اشاره ای کنم . انگار کوه کندم


من آن زلال پرستم در آبگند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب در غمها
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
عشق است . عشق است
عشق . عشق . عشق...


نامهربانی


در دیگران میجوییم اما بدان ای دوست
اینسان نمیابی ز من . حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی . پژواک سان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان . خواندم . اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی. پس خود بخوان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
من قانعم . آن بخت جانی دار نمیخواهم


گر میتوانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم . با هر بهانه شانه خالی کن
از من . ولی بر شاخه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای دوست
آن سان که میخواهد دلت. با من بگو . آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست


  






    

نظرات (5)
+ مهدی [ ایران ] http://nasseriaye-bandar.blogfa.com

سلام
ببخشید اگه وقت نمیکنم بیام توی وبلاگتون
مشغله های زیادی دارم
ازتون یه خواهش داشتم
اگه آلبوم کامل ببین کجارو دارین برام میلش کنین
یه دنیا ممنون
na3ria@yahoo.com
خدانگهدار
سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 16:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام اقا مهدی عزیز
بله حتما براتون می فرستم و چند روز دیگه برای دانلود تو وبلاگ میزارم
مرسی از این که سر زدین بهم
+ محمدرضا [ ایران ] http://65796579.blogfa.com
سلام و خسته نباشید.خیلی استفاده کردیم.واقعا ممنونم.
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:48
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با سلام



مرسی
+ مجید [ ایران ]
سلام.روحش شاد.منم یه همشهری ناصرم
راستش از اینکه شیعه شده بود خیلی خوشحال شدم.ولی حیف که ...
خدا بانیش رو لعنت کنه
شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:43
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و شادت بگردم

فکر کنم انسانیت از دین مذهب مهم تره

هرچند انسان های دو رو دارن با تظاهر شونو روز شونو به شب می رسونند امروز

مرسی عزیز
+ نفس [ ایران ]
سلام
صدا و شخصیت زنده یاد مرگ نداره
تا همیشه و همیشه عاشقشم
روحش شاد
خیلی خیلی ازتون ممنونم
وبلاگتون واقعا زیبا و کامل بود
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:39
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

دوست عزیز



مرسی
+ hojat [ ایران ]
با سلام
واقعا عالیه
خدا رحمت کنه مرحوم ناصر عبداللهی رو
از شماهم ممنونم
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:02
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

مرسی عزیز
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :