X
تبلیغات
رایتل

آخرین ستاره

خلوت گاهی برای دریافت آثار ناصر عبداللهی

چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 22:49

فکر می‌کنم روح ناصر از این قطعه شاد است

گفت‌وگو با آهنگساز و خواننده‌ای که آهنگ «بهت نگفتم» را با باقی‌مانده صدای ناصرعبداللهی و خودش منتشر کرد
فرزاد فرومند: فکر می‌کنم روح ناصر از این قطعه شاد است
موسیقی ما - آرش نصیری: فرزاد فرومند هنوز جوان است اما آن‌قدر زود و در سطح کیفی بالا مطرح شد که انگار خواننده و آهنگسازی از خیلی سال پیش است. او با چند آلبومی که منتشر کرد، روی بسیاری از آهنگسازان بعد از خود تأثیر گذاشت. فرومند از خانواده‌ی مرحوم احمد شاملو دست‌نویس کتبی اجرای آثارش را دارد و این می‌تواند نشان از کیفیت استاندارد آثار او داشته باشد. فرومند در کنار کارهای خوبی که برای صدای خود ساخته و منتشر کرده، برای خوانندگان تراز اول دیگر هم آثار خوبی ساخته بود که از آن جمله است دو آهنگ برای ناصر عبداللهی در آلبوم «هوای حوا» (آهنگ «هوای حوا» با شعر «دل من یه روز به دریا زد و رفت» از استاد بهمنی و «بچه‌های خیابانی» با شعر ابراهیم اسماعیلی) و آهنگ «بهت نگفتم» با ترانه شایا تجلی که بعد از درگذشت ناصر منتشر شد. حالا، بعد از گذشت ده سال از ضبط آن آهنگ، او آن را با وکال به‌جا مانده از خواننده‌ی فقید، به صورت دوصدایی در «موسیقی ما» منتشر کرده است. این گفتگو به این مناسبت است.
 
 
  • * آقای فرومند. شما آهنگ «بهت نگفتم» مرحوم ناصر عبداللهی را که خودت ساخته بودی را حالا، ده سال بعد از ساخته شدن به صورت مشترک با ناصر دوباره منتشر کرده‌ای. می‌خواهم داستان ساخته شدن آن را با هم بررسی کنیم تا از این طریق یاد ناصر را گرامی بداریم. شما این آهنگ را کی ساخته بودی؟
حدود سال 83 و 84. یعنی برمی‌گردد به قبل از پروژه‌ی آلبوم ناصر.
 
  • * چند وقت بعد ناصر عبداللهی آن را خواند؟
فکر کنم سه چهار ماه بعد از ساخته شدن‌اش.
 
  • * از اول این آهنگ را برای ناصر ساخته بودی؟
نه. آن را برای آلبوم خودم ساخته بودم که همان موقع‌ها قرار بود منتشر شود و اصولاً قرار نبود که من توی پروژه‌ی ناصر باشم. به ناصر گفتم من دارم روی آلبوم خودم کار می‌کنم و می‌خواهم متمرکز باشم و اگر اجازه بدهی، به کار خودم بپردازم. اما خیلی دوست دارم که باز با هم کار کنیم. خیلی دوستانه با هم در این مورد صحبت کردیم. منتها یک اتفاق ماجرا را عوض کرد. من همین ماجرا را به یکی از دوستان خبرنگار گفتم و اما نه برای انتشار. به او گفتم من قرار نیست در پروژه‌ی ناصر عبداللهی باشم و او هم همین را رسانه‌ای کرد و این باعث دلخوری ناصر و آن شرکت شد. من نمی‌دانستم. از شرکت زنگ زدند که چرا این موضوع را اعلام کرده‌ای و... من وقتی دیدم این دارد باعث دلخوری می‌شود، وارد پروژه شدم.
 
  • * چرا شرکت ناراحت شد؟
چون چیزی که به صورت خصوصی بین ما بود، منتشر شده بود. من خبردار نشده بودم. گفتند چرا این اتفاق افتاد و من برای اینکه این دلخوری نباشد، پیش‌دستی کردم و یکی از کارهایی که خودم هم خیلی دوست‌اش داشتم، با ناصر کار کردم. با ناصر خیلی دوست بودم و خیلی هم دوستش داشتم. نمی‌خواستم بین ما هیچ دلخوری باشد. نمی‌خواستم اینجوری القا شود که من نمی‌خواهم برای ناصر کار کنم. خود ناصر می‌دانست که اصلاً اینجوری نیست، اما مردم که نمی‌دانستند. می‌خواستم سوءتفاهمی برای هیچ‌کس به وجود نیاید.
 
  • * قبل از این کار چند آهنگ دیگر را با مرحوم عبداللهی کار کرده بودی؟
دو کار در آلبوم «هوای حوا» کار کرده بودم. آهنگ «هوای حوا» با شعر استاد محمدعلی بهمنی (دل من یه روز به دریا زد و رفت) و یک قطعه دیگر آهنگ «بچه‌های خیابانی» (بذار از شما بخونم، شما که غریبه هستید) از ابراهیم اسماعیلی.
 
  • * دو تا از بهترین قطعات این آلبوم. پس بعد از تجربه دو آهنگ خوب، «بهت نگفتم» را با او کار کردی. ناصر قبل از اینکه ترانه را بخواند، آن را شنیده بود؟
فکر می‌کنم شنیده بود. خانه‌های ما خیلی نزدیک به هم بود. من آن موقع سعادت‌آباد بودم و ناصر هم چهار تا کوچه آن‌طرف‌تر بود و روز و شب با هم بودیم. رفت‌وآمد داشتیم و من وقتی کاری می‌سازم، با دوستان نزدیکم می‌شنویم تا نظرشان را بدانم. ناصر هم قطعاً قبلاً آن را شنیده بود؛ چون خیلی نظراتش را قبول داشتم. خودم هم این کار را خیلی دوست داشتم. وقتی قرار شد با هم کار کنیم، این آهنگ را به او پیشنهاد دادم و او هم خیلی خوشحال شد.
 
  • * شعرش هم که از شایا تجلی است.
بله. من با شایا تجلی کارهای زیادی کرده بودم. آن موقع داشتیم روی آلبوم «عصر آن روز» کار می‌کردیم و می‌دانید که شایا در آن آلبوم هشت تا ترانه دارد.
 
  • * وقتی قرار شد ناصر این آهنگ را بخواند، به او پیشنهاد ندادی که آن را مشترکاً بخوانید؟
ناصر خیلی قبل‌تر و سر همان آلبوم «هوای حوا» پیشنهاد داده بود که با هم بخوانیم. من ماکت کارها را با صدای خودم به او می‌دادم که تمرین کند و او لطف داشت و می‌گفت صدای من را دوست دارد و همان موقع پیشنهاد داد که «هوای حوا» را با هم بخوانیم. پیشنهاد خیلی خوبی بود اما من نخواستم این کار را انجام بدهم.
 
  • * چرا؟
ناصر آن موقع توی اوج بود و احساس خوبی نداشتم و فکر می‌کردم دیگران چه فکری می‌کنند.
 
  • * فکر می‌کردی که نکند دیگران فکر کنند داری از دوستی‌تان سوءاستفاده می‌کنی؟
به‌هرحال مردم که از این رفاقت‌ها خبر نداشتند. خودم فکر می‌کردم که نکند دیگران فکر کنند قرار است کاری کنم که ناصر نردبان من شود. با اینکه اینکه این پیشنهاد از جانب خودش بود.
 
  • * پس به ناصر پیشنهاد دادی و ضبط کردید. کار در کدام استودیو ضبط شد؟
یک استودیو در جردن که آقای علمشاهی و مجید اخشابی با هم شریک بودند و الان خود اخشابی آن را اداره می‌کند. آن موقع تازه تأسیس شده بود. یعنی با پروژه ناصر و پروژه‌ی «عصر آن روز» من آنجا افتتاح شد. البته من بعداً پروژه‌ام را بردم ترکیه.
 
  • * آهنگ را ضبط کرده بودید، بعد ناصر آمد و خواند؟
بله و البته یادتان باشد که آن روزها و قبل از آن فاجعه هم حال ناصر آن‌چنان خوب نبود و مشخص بود که اتفاقی دارد می‌افتد. حالش طوری بود که هی ضبط‌های ما لغو می‌شد یا اینکه می‌آمد اما می‌گفت فرزاد امروز حال من زیاد خوب نیست. بگذاریم برای یک روز دیگر. چندین بار لغو شد اما بالاخره این کار را ضبط کردیم.
 
  • * وقتی مرحوم ناصر عبداللهی تنظیم را شنید، ایده‌ای نداد و عوضش نکرد؟
نه. کار را دوست داشت و مخصوصاً آوای اولش را. وقتی من داشتم وکال اول این آهنگ را می‌خواندم، آمد و خیلی هم حالش خوب شد.
 
  • * آن آلبوم چه‌قدر بعد از درگذشت ناصر عبداللهی منتشر شد؟
وقتی ناصر رفت، آلبوم آماده انتشار بود و همه کارهایش انجام شده بود اما آقای علمشاهی تصمیم گرفت آن را بعدتر منتشر کند تا خدای ناکرده برای کسی شائبه‌ای پیش نیاید که می‌خواهد از این فضای به وجود آمده برای فروش بیشتر آلبوم استفاده کند.
 
  • * حالا چی شد که تصمیم گرفتی این کار را به صورت دوصدایی منتشر کنی؟
باز هم برای نشان دادن علاقه‌ام به ناصر و تجدید دوستی‌مان. همان‌طوری که گفتم، من وکال‌های ناصر را در شرایط روحی مختلفی که او در آن اواخر داشت، گرفته بودم و در نهایت دو تا وکال از او داشتم که یکی از آنها را در آلبوم استفاده کردیم. جالب است که آن کار را هم مرحوم نیما وارسته میکس و مستر کرده بود. من یکی از وکال‌ها را به نیما داده بودم و یکی دیگر از وکال‌ها در آرشیو من مانده بود.
 
  • * یعنی این وکال که شما الان از آن استفاده کرده‌ای را کسی نشنیده. درست است؟
بله اما به هر حال هر دو وکال مربوط به یک ملودی است و تحریر‌های ناصر هم مخصوص خود اوست و طبیعتاً وکال آن‌چنان متفاوتی نیست. البته با همه این حرف‌ها یک جاهایی متفاوت است و دوست داشتم از این وکال هم استفاده کنم. ضمن اینکه می‌خواستم این کار را در حال و هوای تنظیم‌های امروز هم تنظیم کنم.
 
  • * در نهایت این کار که در آمده را چه‌قدر دوست داری؟
خیلی.
 
  • * فکر می‌کنی روح ناصر الان خوشحال شده است؟
فکر کنم خیلی خوشحال شده باشد. زمانی که داشتم وکال را می‌گرفتم، با خودم فکر می‌کردم چه‌قدر خوب می‌شد اگر ناصر بود و چه‌قدر حال وکال ما خوب می‌شد. ناصر آدم خیلی ویژه با اخلاق خاصی بود و خیلی هم شیرین و بانمک بود. فکر می‌کنم ناصر هم این کار را دوست داشته باشد؛ چون سلیقه‌اش را می‌شناسم. آن موقع هم وقتی این ملودی را شنید، خیلی ذوق کرد. کار که تمام شد، روی دو تا مبل روبه‌روی هم نشسته بودیم و خیلی ذوق داشت. آن علاقه و ذوق‌اش هنوز در خاطرم هست.
 
  • * الان وقتی کار تمام شد و روی مبل نشستی، در حالی که ناصر روبه‌رویت نبود، چه حسی داشتی؟
 نمی‌دانم چگونه توضیح بدهم. حس عجیبی بود اما می‌دانستم روح ناصر خوشحال است. مطمئن بودم و هستم.
 
  • * یک سوال دیگر که سوال آخر است. شما آن موقع در اوج بودی و همان موقع و بعد خیلی روی آهنگسازان و خوانندگان تأثیر گذاشتی. اما در چند سال اخیر کم‌کار شده‌ای و خیلی‌ها از کارهای شما تقلید و حتی در بعضی جاها کپی کردند. ناراحت نمی‌شوی و چیزی نمی‌گویی؟
اگر تأثیر باشد که بد نیست. من نگران نیستم چون چشمه‌ام که نخشکیده. احساس می‌کنم با ایده‌های تازه می‌توانم کار کنم.
 
  • * یعنی از تقلید و کپی چهره‌های نامدار موسیقی پاپ از کار خودت هم ناراحت نمی‌شوی؟
بعضی وقت‌ها کمی ناراحت می‌شوم. اجازه بده این بحث را بگذاریم یک وقت دیگر تا مفصل درباره‌اش صحبت کنیم. الان توی حال و هوای هم‌خوانی با دوست خوبم ناصر عبداللهی هستم. نمی‌خواهم این حال خوب را با حرف‌های دیگر عوض کنم. اینها بماند برای بعد.
منبع: 
اختصاصی سایت موسیقی ما
چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 21:35

راز


قسمت خودش بود. اصلاْ انگار از اول قرار بود خودش بخواند. بعد از پنج سال که از سروده شدن و دست به دست شدن این ترانه می گذشت، بعد از سه سال که از آهنگسازی و خوانده شدن هزارباره اش در مهانی های خصوصی می گذشت، دست آخر قسمت او شد.

قسمت خودش بود، از همان روز که روی کاغذ نوشتم "یه زخم کهنه روی بالم"  و ادامه اش ندادم تا چند ماه بعد که تصادفاْ چشمم افتاد به دست نوشته کج و کوله ای در گوشه یکی از سررسیدنامه هایی که روی میز افتاده بود و به سرم زد که بقیه اش را بگویم.

قسمت خودش بود، از همان روز که مثل بقیه ترانه هایم دست به دست می شد و کسی نمی خواستش. من تعجب می کردم، چون ترانه ای بود که هم ساده بود و هم سو‌ژه داشت و هم دارای وزنی بود که فضای متفاوتی را می طلبید. ولی کسی نمی خواستش. اصلاْ دیده نمی شد و من سوال بزرگ زندگیم این بود که چرا کسی نمی بینیدش. حتی گاهی خودم پیشنهاد می دادم که این ترانه را بخوانید، ولی کسی حرفم را جدی نمی گرفت.

طفلکی ترانه سرگردانی شده بود و من خبر نداشتم که قرار است تلخ ترین ترانه ام باشد.

قسمت خودش بود. از همان روز که "مهرداد نصرتی" با اصرار فراوان من ملودی زیبایی روی این ترانه گذاشت و بعد یک دفعه همه عاشقش شدن. همه می خواستندش، و این بار من نمی خواستم ترانه را به کسی بدهم. گاهی قیمت هایی که برای این کار به من یا مهرداد پیشنهاد می شد به قدری وسوسه انگیز بود که هوس می کردیم واگذارش کنیم. ولی ترانه نمی خواست بره و مجبورمان می کرد که نگهش داریم تا وقتی که زمانش برسد.

ناصر دوسش داشت. زنگ زد و گفت ترانه را می خواهد. من خوشحال شدم  ولی فکر می کردم که باز هم اتفاقی می افتد که این ترانه خوانده نشود. ناصر دوستش داشت و می خواست بخواندش. اما هوس کرد این ترانه را برای آلبوم بعدی بگذارد. گفتم: "توی همین آلبوم بخون. آلبوم بعدی دو سه سال دیگر طول می کشه. تا اون موقع کار از بین رفته. همین جوری هم چند ساله که مونده". دلیل پشت دلیل آورد که تصمیمش درست است و من هم اصرار پشت اصرار که اشتباه است و من موفق شدم.

اولین بار که کار را به طور کامل با صدای ناصر شنیدم در دفتر "محسن فرحی" بود. (محسن فرحی عاشق این ترانه بود). چند روز بعد با ناصر حرف زدم و تشکر کردم، قرار گذاشتیم تا در اولین فرصت درباره کار بعدی حرف بزنیم. گفت یک عالمه ایده و هدف دارد و من قول دادم که به تمام حرف هایش فکر کنم و بنا به خواسته اش ترانه بگویم. گفت: "می دونی چرا این ترانه رو برداشتم؟" گفتم: "چون ترانه قشنگیه." گفت: "قشنگه. ولی اگه بیت من یه پرنده غریبم   من از نژاد آسمونم  رو نداشت برش نمی داشتم." (به خداوندی خدا قصد ندارم مقدسش کنم یا حالا که درگذشته از معنویتش سخن بگویم . کسانی که مرا می شناسند می دانند که اهل این حرف ها نیستم .  فقط این جمله عین واقعیت بود و شاید آخرین باری بود که صدایش را می شنیدم.)

دلم گرفته، زیاد، بیش از اندازه... . خیلی زود بود. حالم خوب نیست، مرا ببخشید برای ا ین نثر و این قلم که نمی دانم چه نوشته ام. جرات دوباره خواندن و ویرایش را هم ندارم. فقط دلم از این می سوزد که هیچ وقت ترانه "راز" را با او نشنیدم.

                                                                                 

                                                                                        ترانه سرا : نیلوفر لاری پور
خواننده: زنده یاد ناصر عبداللهی
آهنگساز: مهرداد نصرتی
تنظیم کننده: مهرداد نصرتی
آلبوم: ماندگار

یه زخم روی بالم یه آسمون که چشم به رام  نیست

به  غیر  واژهء  غریبی چیزی  توی  ترانه هام   نیست

حتی یه آینه پیش روم نیست که اسمم  و یادم  بیاره

تنهاترین   مسافر   شب   تو   خلوتم   پا    نمی ذاره

ازم  نخواه  با  تو   بمونم  تو هیچی از من نمی دونی

اگه  بگم   راز   دلم   رو   تو   هم   کنارم  نمی مونی

دل   من  از   نژاد   عشقه   از   تو   و   از   ترنه   لبریز

یه  دنیا  غم  توی   صدامه   مث   سکوت   تلخ   پاییز

من   یه    پرندهء    غریبم     من  از    نژا د    آسمونم

میون   این  همه   ستاره  من  یه  شهاب  بی نشونم

ازم  نخواه  با  تو  بمونم  تو  هیچی  از من نمی دونی...

جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:43

در سکوت و تنهایی خواننده شدم






● می دانید این روزها همه خواننده می شوند ؟

خب اگر چنین باشد چه ربطی به من دارد. هرکس در عرصه گیتی می تواند هرکاری را که دلش خواست بکند. حالا این عده هم که شما می گویید دوست دارند خواننده شوند. حداقلش این است که ما از پیش ترخواننده بودیم .

●یعنی ازکی ؟
یعنی از دوران کودکی البته آن زمان من حتی نمی توانستم حرف بزنم

●پس چه طور می خواندید؟
راستش وقتی من خیلی کوچک بودم به خاطر اتفاقی که جلوی چشمان من افتاد قدرت تکلم خود را ازدست دادم. اتفاقا خیلی هم زجر کشیدم وتا دوران راهنمایی نمی توانستم حرف بزنم. من حتی در ادا کردن کلمات نیز مشکل داشتم. آن قدر که حتی خانواده ام به حرف زدنم می خندیدند. شاید باورتان نشود اگر بگویم همین لکنت زبان و عدم تکلم باعث شد که من خواننده شوم.

●چطور امکان دارد کسی که قدرت تکلم ندارد یکباره خواننده شود؟
اتفاقا این مسئله خیلی کمک کرد وباعث شد که اولاً کم حرف باشم دوماً گوشه گیر شوم و سوماً اینکه گوشه گیری ام باعث شود که تفکر کنم.

●وقتی آدم نتواند حرف بزند فکور می شود؟
بله دقیقا وقتی آدم در تنهایی و سکوت باشد بیشتر فکر می کند. من همیشه درآن تنهایی وخلوت به دنبال جایی بودم که با خدا حرف بزنم. برای خودم اتاقی درست کرده بودم وبا خدا بیشترارتباط برقرار کردم. دراین خلوت همیشه با خدا حرف می زدم وعبادت می کرد

●دراین شرایط اتفاق خاصی نمی افتاد؟
من دراین شرایط نامه می نوشتم برای خدا ودر آیینه تمرین می کردم وحرف می زدم. به چهره خود نگاه می کردم و به طبیعت می رسیدم. به خدا می رسیدم. من حتی با حشرات وحیوانات درتنهایی خلوت خودم دوست می شدم.

●با آدم ها چطور؟
نه. دقیقا این قسمت منفی قضیه بودکه نمی توانستم با مردم ارتباط برقرار کنم. پدرو مادرم هم برای همین همیشه ناراحت بودند وعذاب می کشیدند. این تنهایی به حدی رسیده بود که وقتی کسی به خانه ما می آمد آن قدر انزوا در من بود که خانواده ام را وادار کرد تصمیمات جدی تری درباره من بگیرند.

●تصمیم در مورد چه چیزی؟
این که به دنبال علت واقعی این جریان باشند ودر صدد دفع آن بر آیند. خیلی تلاش کردند تا اینکه بالاخره دکتری در شیراز به آنها گفته بود که تنها راهی که می توانم از آن نجات پیدا کنم خوانندگی است.

●پس علاجتان خوانندگی بود؟
بله ودکتر گفته بود که اگر بخوانم علاج گنگی و لکنتی که دارم خوانندگی است. خانواده ام بدون اینکه بخواهند مستقیما من را وادار به این کار کننند سعی کردند من را به آن سمت و سو سوق بدهند. برای همین با خریدن یک ملودیکا من را به دنیای موسیقی هل دادند

●ملودیکا شما را خواننده کرد؟
نه ! بعد از مدتی با نت ها ارتباط برقرار کردم و بعد از چند سال با گیتار آشنا شدم وبه این ترتیب موسیقی را ادامه دادم.

●یعنی بدون هیچ پیش زمینه ای به موسیقی آمدید؟
درسال های دوره راهنمایی بود که در مدرسه یک گروه سرود تشکیل دادم. مدرسه شهید عباس پور بندرعباس بود. مجبور بودم آنچه را برای بچه ها در نظر دارم به شکل آواز بخوانم. به این ترتیب کم کم شروع کردم ودر خفا برای خودم نواختم و خواندم.

●یعنی برای خودتان آهنگ هم می ساختید ؟
بله و جالب اینکه برای خودم خواننده هم انتخاب کرده بودم. برادرم خواننده من بود. من گیتار می زدم و ملودی ها را می دادم تا او بخواند. اما قبل از برادرم خودم مجبور بودم بخوانم.

●پس آموزش ندیدید؟!
نه چون نمی شد امکانش نبود. اصلا کلاسی نبود که بخواهم بروم و آموزش ببینم. می نشستم و به صدای خواننده ها گوش می کردم و آنها را کپی می کردم. این شده بود یکی از تمرینات من. از این طریق می توانستم بفهمم که خوانندگی از چه عناصری تشکیل شده و دارای چه بخش هایی است .

●ازچه کسانی تقلید می کردید؟
فرقی نمی کرد. ازصدای خانم های خواننده گرفته تا خواننده های هندی و عربی و ایرانی و… همه را کاور می کردم و می خواندم.

●پس با تقلید از دیگران خواننده شدید؟
نه انصافا ! قبل از اینکه خواننده بشوم عاشق شدم . به هر حال مگر می شود جوان بود و عاشق نشد. عاشق که شدم نمی خواستم حرف های عاشقانه دل عاشقم را به کسی بگویم.

●پس با عاشقانه ها چه می کردید؟
عاشقانه هایم را روی کاغذ می نوشتم وبعد آن را می خواندم. با گیتارروی آنها ملودی می ساختم. همین برایم انگیزه شد. البته دراین بین تشویق اطرافیانم بی تاثیر نبود. حتی دوستان خانوادگی هم توانستند در این امر کمکم کنند تا اینکه بالاخره متوجه شدم خواندنم به دل ها می نشیند. در مهمانی ها و مراسمی که می خواندم خیلی ها با ضبط صوت های کوچکشان صدایم را ضبط می کردند. من بدون اینکه بخواهم صاحب یک سبک شده بودم چه از نظر ترانه چه از نظر خوانندگی و گیتارزدن و…

●یعنی فکر می کنید الان صاحب سبک هستید ؟
من خوانندگی را از سال ۷۱ جدی گرفتم واز همان سال سبک معنوی را برای خودم انتخاب کرده و ثبت کردم. تا آن سال ها هم فعالیت آزاد می کردم و موسیقی جوان معنوی پاپ وجود نداشت. من دوست داشتم که حتی اشعار و ترانه هایم معنوی باشد که درعین حمد و ثنا و راز و نیاز و عبادت بشود با او ارتباط برقرار کرد.

●منظورتان کیست؟
منظورم خداست. حتی درارتباط با شعر نیز سعی کردم این حس را حفظ کرده باشم. احساس

کردم خیلی از شعرا توی باغ نیستند اما بالاخره آنچه که می خواستم اتفاق افتاد و بالاخره توانستم موفق بشوم.

●اوج شما کجا بود؟
ببینید من سال ۷۴ با گروه صبح بخیر ایران آشنا شدم. محمد جواد مباشر مدیر سفرنامه صبا بود که دوستانه ومثل برادر بزرگ تر ازمن حمایت کرد. اوگفته بود که سبکی مثل سبک من جایش در موسیقی ما خالی است. وقتی در آن برنامه خواندم با استقبال عمومی روبه رو شد. به این ترتریب به تهران دعوت شدم و اجرای برنامه کردم. وسط سال ۷۵ بود که به تهران آمدم.

●دوستت دارم و… منتشر شد !
نه پس از چند سال تلاش سال ۷۸ موفق شدم در کاستی به نام« حقیقت دارد» دو قطعه« بهاربهار» وبارانی را اجرا کنم. با موزیسین های مطرحی چون تورج شعبانخانی حمید رضا صدری و بهنام ابطحی هم کار کردم.البته در این میان با دوست خوبم فریدن خلعتبری آشنا شدم وچند کار مشترک برای تلویزیون اجرا کردیم. او طی آن سال ها خیلی به من کمک کرد تا این که بالاخره آلبوم عشق است را در سال ۷۸ تولید کردیم آهنگ هایی را که طی این چند سال ساخته بودیم درآن استفاده کریدم. دراین آلبوم از اشعار و غزلیات استارمحمد علی بهمنی استفاده کردیم که ازابتدا قرار بود فریدن خلعتبری تنظیمشان کند تا این اتفاق بیفتد.

●کلیت کار دلچسب شما بود؟
بله به خصوص وقتی که با هنرمند خوب و دوست بسیارارزشمندم پرویز پرستویی که ستاره سینما نیز هست آشنا شدم. اواین افتخاررا به من داد که درکنارمن غزلیات را دکلمه کند. دراین آلبوم من از دوستانی مثل بهنام ابطحی محمد رضا و شادمهر عقیلی ونیز دکتر محمد رضا چراغعلی بهره مند شدم. ضمن اینکه سبک خودم را هم پیاده کردم. این آلبوم و بوی شرجی توسط موسسه دارینوش به عرصه آمد.

●یادم می آید که آلبومی داشتید با یک اسم خیلی خاص که الان حضور ذهن ندارم. گناغ گنو….؟
گنوغ ! به زبان بندرعباسی یعنی دیوانه.

●دیوانه (همان بوی شرجی)چه شد؟
این آلبوم بعد از دو سال تاخیرتوانست به بازار عرضه شود. من تصمیم گرفته بودم از نظر فرهنگی به معرفی فرهنگ مرزو بوم خود بپردازم تا مظلومیت را به جای محرومیت در اذهان جا بیندازم.

●به کجا رسیدید؟
موفق شدم. هرچند که با این آلبوم خصمانه برخورد شد چون گنوغ یک آلبوم معنوی بود نه بازاری!

●ازقبل پیش بینی چنین جایگاهی را کرده بودید؟
شاید باورتان نشود ولی باید بگویم بله ! من پیش ازاین آینده را پیش بینی کرده بودم. چون خداوند به من نیروهایی داده بود که ایمان داشتم اگرپشتکارم را قوی کنم قطعا موفق می شوم. به نظرم تمام انسان ها می توانند با ایمان و پشتکار به آنچه که می خواهند برسند. من درزندگی حتی برای فهم نکات ریز و ناشناخته کوچک تلاش می کردم. چون معتقدم تا رنج نکشی بهره ای از گنج نمی بری.

●این همیشه برایم سوال شده که شما چرا با افراد متعددی کار می کنید؟
به خاطر تنوع است. من تجربه کردن را دوست دارم. دوست دارم با تازگی ها و تازه ها آشنا شوم. اعتقاد دارم وقتی ما آدمها دوست داریم ازآب پاک وگوارا استفاده کنیم وآب اگریک جا بماند می گندد کارهم اگرجریان نداشته باشد نمی ماند و ماندگار نمی شود . دوست دارم با کسانی کار کنم که مثل آب تازه و گوارا باشند. نوین گرا و مطبوع و مطلوب باشند تا مردم بتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند. من عاشق نو بودن و تازه بودن هستم.

●ماندن شما نتیجه این مسئله است؟
مدیون لطف خدا هستم. ماندن من نتیجه لطف خداست. ضمن اینکه همکاری شعرا تنظیم کننده ها و دوستان موزیسین که همیشه دور و برم بوده اند و راهنمایی ام کرده اند را نباید نادیده بگیرم .

●برای بودن چه آرلمان هایی مورد نیاز است؟
مهم تر از همه این است که آدم برای خود و موزیکش ارزش قائل شود و کارآمد باشد و بهتر از همه اینها ازحس خوبی برخوردار باشد تا این حس را به مخاطب منتقل کند.

●در موزیک شما همین طور است؟
متنوع است و بسته به نوع آهنگی دارد که انتخاب می کنم. گاهی یک آهنگ است که کار را پیش می برد گاهی شعر است وگاهی تنظیم .

●صدای شما هم که بی تاثیر است؟!
راستش تا به حال به این موضوع فکر نکرده ام که بخواهم تاثیر صدایم را ازبقیه سازها وبقیه عوامل بیشتر کنم. چون به این امر اعتقاد دارم که صدای خواننده در موسیقی حکم ساز را دارد. باید از خواننده به عنوان یک ساز استفاده کرد تا در جهت پیشبرد یک اثر کمک قابل توجهی کرد. اما گاهی پیش می آید که بین این اجزاء هیچ گونه بالانسی نیست و آهنگساز برای صدای خواننده آهنگ می سازد یا بر اساس قابلیت هایی که یک ملودی دارد و. . .

●این نقطه چین ها یعنی چه ؟
یعنی که بعد از همه اینها تنظیم مهم است. صدای خواننده و ملودی قدرت بیشتری دارند وحرف اول را می زنند اما نهایتاً این تنظیم است که تکمیل کننده است.

●خواننده کجای قضیه است؟
حضور خواننده قطعا مهم ترین عامل قضیه است. چون اگر خواننده را ازیک آلبوم منها کنیم می شود موسیقی بدون کلام ! پس وقتی پای خواننده باز باشد قضیه شکل دیگری به خود می گیرد.

●در آلبوم های بعدی شما نیز چنین اتفاقی می افتد؟
آلبوم های بعدی من قطعا هماهنگی های لازم را خواهند داشت. حتی با آلبوم های دیگرمتفاوت خواهند بود. قرار است کارهای بعدی با شکل و شمایل جدیدتری ارائه شود.اجراهای تازه با نگاهی تازه به مخاطب عام.

●ردپای دوستان قبل هم درکارهای جدید دیده می شود؟
بله. حضوردوستان درکارجدید مغتنم است. همچنین حضوربهروزصفاریان که یک حضورخاص است. چون جزء معدود موزیسین های حرفه ای پاپ و تنظیم کننده هاست.من احترام خاصی برایش قائلم. ضمن اینکه شاهد یک آلبوم با سبک وسیاق جدید تر ازمن خواهید بود.

●می شود بگویید چرا اینقدر از مصاحبه فرار می کنید؟
برای اینکه فکر می کنم هر وقت حرفی برای گفتن داشته باشم باید حرف بزنم. تا به الان حرفی برای گفتن نداشته ام. هروقت احساس کنم حرفی برای گفتن دارم درخدمت شما و دوستان هستم.

●فکر می کردم الان هم کلی حرف برای گفتن داشته باشید؟!
حرف که همیشه هست و ما هم همیشه حرف برای گفتن داریم. منتهی گاهی شرایط اجازه نمی دهد بیش از حد صحبت کنیم . فقط می توانم بگویم برای آنها که دوستم دارند و ندارند آرزوی موفقیت می کنم.

سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 14:37

عصر اون روز


فرزاد فرومند






 

آذر آخرین ماه پائیز . موسیقی پاپ ایران یکی از بهترین خوانندگان خود را از دست داد. تقریبا" یک هفته قبل از طریق یکی از دوستانم خبر دار شدم که ناصر عبداللهی در بیمارستانی در بندر عباس بستری شده است.در تماسی که با محمد علی بهمنی داشتم ایشان صحت این خبر را تائید کردند که البته از چگونگی این اتفاق خبر چندانی نتوانستم بگیرم. بعد از پیگیری های زیاد خبری ناگوار تائید شد:* ناصر عبداللهی در کماست.* دو روز بعد مدیر عامل شرکتی که آخرین اثر ناصر عبداللهی را تهیه کرده بود (ماندگار) با من تماس گرفت و گفت: قرار است امشب ناصر را با آمبولانس هوائی به تهران منتقل کنند.برای اینکه جلوی بیمارستان(هاشمی نژاد) شلوغ نشود کسی از ماجرای انتقال ناصر خبر نداشت. حدود ساعت یازده و نیم آمبولانس وارد خیابان ولی عصر (عج) شد و من ناصر عبداللهی را بعد از چند ماه دیدم : بیهوش بود .موهای صورتش را اصلاح کرده بودند. لاغر شده بود.  انگار خودش هم تمایلی به ادامه زندگی نداشت.                                                                                                                                    چند روز قبل از این حادثه ! تلفنی با هم صحبت  کرده بودیم. بندر عباس بود . آخر مدتی بود که به دلایل شخصی به بندر عباس نقل مکان کرده بود. این اواخر شرایط خوبی نداشت. حرفهای عجیب و غریب می زد. روحیه اش رو به راه نبود.

سوالی که تا به امروز هوادارانش از من و شاید خیلی از دوستانش پرسیده اند اینکه : زنده یاد ناصر عبداللهی چگونه مرد ؟ آیا بطور کاملا" طبیعی از دنیا رفت ؟ آیا مسئله خانوادگی بوده ؟ آیا مرگ ناصر ربطی به مسائل اعتقادی اش داشته ؟ آیا او را کشتند ؟!طبق نظریه پزشک قانونی هم که البته در رسانه ها ، اعلام شده بود ...

ناصر عبداللهی یک سالی بود که بطور محترمانه ای بایکوت شده بود و عملا" حضور چندان فعالی در عرصه هنری نداشت. شاید تنها فعالیتش کار بر روی آلبوم پنجمش (ماندگار) بود. طبق گفته خودش تلوزیون مایل به حضور مداوم او نبود و کنسرت هایش به دلایل نا معلومی کنسل می شد. همه چیز دست به دست هم داده بود تا شرایط خوبی نداشته باشد.

زنده یاد ناصر عبد اللهی هنرمندی خود ساخته . مردمی وفروتن بود. اطرافیان و دوستانش او را به خاطر شخصیتش دوست داشتند.  جزو معدود کسانی بود که من از کار کردن باهاش لذت می بردم. چهار قطعه :هوای حوا . بچه های خیابان . بهت نگفتم تا حالا و تنها (نه صدای پا میاد..) را با تفاهم کامل کار کردیم که امروز من به تمام آنها افتخار می کنم.

روح بلندش شاد   

سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 13:57

گل واژه هایی از باغ دوستی

 مهرداد نصرتی


گل واژه هایی از باغ دوستی  


 

 

 

 

 / وقتی دل خیلی به دیگری گره می خورد . وقتی چیزی ورای دوستی . رفاقت . هم مسلکی هم دلی شکل می گیرد . وقتی هم نفسی از تن می گذرد و از جان بر می آید بهانه ای می شود برای رشد و رسیدن به چیزی ورای آنچه رنگ و بویی زمینی دارد .  

مهرداد نصرتی را به عنوان یک آهنگساز می شناسیم . اما او دیگر مهرداد دیروز نیست . همان آهنگساز خوبی که از ملودیهایش لذت می بردیم . امروز از هم صحبتی با او نیز حقیقتا لذت میبریم .  

شکستن دو سال سکوت بعد از مرگ نازنین هم راه اش ناصر عبداللهی این ذهنیت را در من شکل داده بود که مرد تلخی را خواهم دید که هنوز نم اشک هایش بر گونه هایش خشک نشده است . اما وقتی با او مواجه شدم آرامشی را دیدم که حکایت از پنجره ای تازه گشوده بر قلبش بود .  

او از خودش . ناصر و دنیایشان می گوید ... /  

 

* پس از سالها کار مطبوعاتی  . مصاحبه . گزارش . خبر . نقد . تحلیل و زمینه های مختلف دیگر وقتی به این مصاحبه فکر می کردم که چگونه گفتگو را آغاز کنم فقط به یک نتیجه رسیدم و آن اینکه مهرداد نصرتی فقط باید خودش این مصاحبه را شروع کند ...   

 من دوستی دارم که اهل زاهدان است و از موزیسین های بسیار خوب ما محسوب می شود . سال ۷۷ این دوست من که محمد رضا مرادی نام دارد به من گفت که یکی از دوستان قرار است چند روزی به شهرستان برود می خواهم وسایلش را در خانه ی تو بگذارد .  

گفتم : چرا من ؟ گفت : گفته می خواهم  وسایلم پیش کسی باشد که اهل موسیقی باشد . من هم گفتم چرا که نه . بخصوص که من کیبورد نداشتم و از این فرصت می توانستم استفاده کنم . یک روز که به خانه آمدم دیدم یک نفر نشسته گیتار می زند و اتفاقا ( ناصریا ) را هم می خواند .  

گفتم : شما ؟! گفت : من ناصر عبداللهی هستم . بعد معذرت خواهی کرد که از گیتار من استفاده می کند و من گفتم چه اشکالی دارد بخصوص که خیلی هم زیبا گیتار می زنید .  

 در همان جلسه ( یا فاطمه ) و چند کار دیگر که هنوز کسی نشنیده و اگر خدا بخواهد از آنها آلبومی تهیه خواهم کرد را برایم خواند و گفت که می خواهد این قطعه ها را در صدا و سیما بخواند . من گفتم : به شما قول می دهم هیچ یک از این کارها از صدا و سیما پخش نشود . چون من با سیاست های سیما آشنا هستم . پاسخ داد : آقای نصرتی هنوز با هم خودمانی نشده بودیم و با اسم فامیل یکدیگر را خطاب می کردیم . من هم به شما قول می دهم این کارها اجرا میشود چون کسی را می شناسم که شما نمی شناسید . آن هم سیاست و عدل خداوند است . فردای آن روز به خانه ی ناصر رفتیم و همانجا با خانواده اش آشنا شدم و از آن پس با ناصر بودم تا همیشه ... 

  

هنوز در سازمان صدا و سیما به عنوان آهنگساز کار می کردم و روزی برای ضبط یک برنامه ی تلویزیونی در خصوص ۱۷ شهریور به سازمان رفتم . مدیر وقت آقای فریدون شهبازیان بودند . موضوع را که به ایشان گفتم  تمایلی نشان ندادند و دیگران را معرفی کردند . اما پافشاری من باعث شد این کار انجام شود که همایون رحیمیان هم خیلی در ضبط آن کار کمکم کرد . 

یادم هست وقتی داشتم کار می کردم هیبت سیاهی را از لای در دیدم که گفت : ( این کیه داره می خونه ) چون از فرم سوال خوشم نیامد بدون اینکه رو برگردانم پاسخ دادم ( ناصر عبداللهی ) . داخل شد و دست روی شانه ام که گذاشت رو برگرداندم دیدم آقای ( ناصر چشم آذر ) با همان عینک آفتابی همیشگی اش است . حقیقتش را بخواهید کاملا جا خوردم . تا اینکه با همان لحن گفت : ( خوب می خواند ) . این را دو بار تکرار کرد و رفت . 

اتفاقا ناصر همان شب در برنامه ی شبانه ای که آقای شهریاری مجری اش بود اجرا داشت که همانجا از ناصر چشم آذر هم تشکر کرد . ناصر چشم آذر هم تماس گرفت که ( برای چی از من تشکر کردی ) و ناصر پاسخ داد : ( برای اینکه مهرداد گفته بود از من تقدیر کردید ! ) ...  

 

ارتباط من و ناصر به تدریج از مرز کار و ترانه و آهنگ گذشت و به ارتباطی فراتر و ورای همه ی این چیزها رسید . حتی ورای رفاقت ... 

یادمه روزی گفت : ( مهرداد . موسیقی و ترانه برای من اصلا رنگ و بوی زمینی ندارد . من از آن رنگ و بویی را حی می کنم که روی زمین حس نکرده ام .)  

من از نظر اعتقادی واقعا به ناصر مدیونم . روزی برای من تعریف کرد که می خواسته به لس آنجلس برود و همه چیز برای این سفر آماده بود . اما در میا این تدارک دیدن ها چند شب خوابی می بیند که منجر به بازگشت او می شود و ساخت قطعه زیبا و پر نفوذ ( یا فاطمه ) . وقتی با من از ائمه اطهار حرف می زد . وقتی از دنیا و آدمهایش می گفت . سحری در کلامش بود که مسخ ام می کرد . نگاهش به این مسائل چنان عمیق و جان دار بود که نمی توانستی باور نکنی .  

  

کسانی که ناصر را می شناختند خوب می دانند که من چه می گویم .  

 

* کسان زیادی که با ناصر عبداللهی ارتباط داشتند از او گفته اند . سخنانی سر شار از احساسات . سرشار از مهر و سرشار از تاسف از دست دادنش . اما رابطه ی شما با ناصر عبداللهی از ساختار متفاوت برخوردار بود . رنگ دیگری داشت و محصولی متفاوت . با توجه به اینکه شما هم همواره از آهنگسازان خوب ما بوده اید . از تکنیک و نگرش ناصر نسبت به موسیقی . ترانه و کاری که می کرد بگویید . 

 

اگر بخواهم واقعیت امر را بگویم شاید کسی باورش نشود و آن اینکه ناصر معلم نداشت . او موسیقی را فطرتا کسب کرده بود . رابطه ی او با تک تک نت ها از مرز تئوری گذشته بود . می گویم گذشته بود چون چون تئوری را می شناخت اما ورای آن بود . وقتی من ترانه ( ازم نخواه با تو بمونم / تو هیچی از من نمی دونی ) را برای او گفتم . بعد از چند بار خواندن به من گفت : من یک خواننده صدا بم هستم . خواننده بم نمی تواند با « ایی » تحریر بزند . باید این بخش به ( نمی دونم ) تبدیل شود که البته مفهوم آن عوض می شود . گفتم این همان چیزی است که تو می خواستی .  بنابراین باید بخوانی .  

باورتان نمی شود سه سال روی این ترانه کار کرد . در تمام لحظات کار . تفریح . سفر . پیاده روی و هر لحظه ی دیگری آن را می خواند و به تدریج به جایی رسید که از من که سازنده ی آن بودم بهتر اجرا می کرد . او با تمام وجود کار می کرد . وقتی ساز می زد امکان نداشت کسی باور کند که هیچ دوره ای را پشت سر نگذاشته است . به حدی نوازنده ی خوبی بود که تصوری از یک نوازنده ی خود جوش و ذهنی به فکر خطور نمی کرد . اما همیشه در حال مطالعه بود . کارهای تحلیلی اش کاملا بر اساس تحقیق بود . صحبت هایی که با هم داشتیم و اتفاقا عموما را ضبط کرده ام مبین آن بود که کاملا تحقیقی به آن نکات رسیده است . وقتی در خصوص هجای کلمات صحبت می کرد . از تکنیک های استفاده از حنجره . فرم بینی و نوع خواندن در کاسه سر می گفت تحقیق و منش خاصی را درک می کردید . ضمن اینکه ناصر عاشق بود . کارکتر صدایی را به هیچ وجه اکتسابی نمی دانست . او معتقد بود کارهای صوتی فرشتگانی هستند که اگر انرژی مثبت به آنها نرسد صدای خوب و نافذی ساطع نمی کنند .  

 

من این حرفها را می زنم و آنچه بوده را منتقل می کنم ولی خدا شاهد است که فقط کسانی که ناصر را می شناختند می دانند من چه می گویم .  

 

* از عشق گفتید . عاشق بودن ناصر . چیزی که دیگرانی هم که با او ارتباط داشتند هر چند کوتاه به آن اذعان دارند . کسی که سه سال برای اجرای یک ترانه زحمت بکشد حتما عشق ورزی مشق اول زندگی اش بوده . شهرت با ابزارهای متعددی پدید می آید . اما عشق ورزی تنها راه ماندگاری شهرت است . برای چنین کسی حتما مخاطبانش از معنا و مفهوم خاصی برخوردار بودند . از این معنا و مفهوم برایمان نقل قول می کنید .  

 

در فیلم کنسرت های ناصر موجود است که هر وقت بر روی صحنه حاضر می شد قبل از هر چیز می گفت ( به نام خدا و شماکه هر چه ما داریم از شماست ) . هنرمندی بود به شدت مردمی . یک شب وقتی بعد از کنسرت از سالن میلاد بیرون آمدیم هوا به شدت سرد بود و برف شدیدی می بارید . پشت در صف طویلی از دوستاران ناصر بود که می خواستند او را ببینند و از او تمضا بگیرند . ناصر ایستاد و زیر برف به آنها امضا می داد .  

گفتم : ( ناصر بیا بریم سرده . تو هم عرق داری . سرما می خوری )   

گفت : ( خوب اینها هم سرما می خورند . اگر من آنها را ترک کنم بین حی من و حی آنها شکاف ایجاد می شود . چرا می خواهی باعث این اتفاق بشوی ) . 

وقتی راه افتادیم میان راه با کت و شلوار کنسرت از ماشین پیاده می شد و ماشین هایی که داخل برف گیر کرده بودند هل میداد . میگفت باید آدم ها برای هم ارزش داشته باشند . او عاشق خانواده اش مردم و دوستانش بود . وقتی ترانه انتخاب می کرد نوع ارتباط ترانه با مردم از هر چیزی برایش مهم تر بود .  

به مجموعه ی اولش دقت کنید . شاعرانی مانند بهمنی . قیصر این پور . یغما گلرویی. و دختر معلولی از بندر عباس به نام امینه دریا نورد شاعران ترانه هایش بودند . وقتی می گفتم چرا از این دختر شعر می گیری پاسخ داد: مهرداد ببین این دختر چی گفته : ( یکی از همین روزا روی شب پا می زارم / توی قاب لحظه ها عکس فردا می زارم ) ببین به چه درکی رسیده این دختری که نمی تواند یک قدم راه برود . من حقیقتا می دیدم که تمام لحظه های ناصر خداوند دخیل است . چون او به خداوند عشق می ورزید و من همیشه از این رابطه ذوق می کردم .  

 

اما این را فقط کسانی می توانند درک کنند که ناصر را می شناختند .  

 

وقتی ناصر رفت خیلی تنها شدم به فاصله  یک سال بعد با رفتن مادرم دیگه بی پشتوانه شدم . کم فقط به یاد خدایی بودم که می دونستم عشق ورزیدن به او یعنی آرامش . در این مدت کاری از ناصر را می توان گفت تنها کاری است که فقط برای یک نفر اجرا کرد را بارها و بارها گوش کردم و هر بار لختی به آرامش نزدیک شدم . و من اینجا آن را به همه ی دوستارانش هدیه می کنم . 

 

تو بخواب عزیز تنها / چشماتو ببند رو دنیا   

بسوزون غصه امروز  / چه شیرین صبح فردا  

 

ای عزیز ای پاره تن / سر بزار رو شونه من  

 

بدون عاشقات نمردن / غصه هات همش خیالن   

اقیانوس چشاتو / همه مرواریداتو   

رقص اشک رو گونه هاتو / نزار دیگری ببیند  

 

راز اشکاتو بچینه / بالشت غرق غماته  

 

غم یک عالم باهاته / کاش می شد اما بخندی   

دفتر غم رو ببندی / می دونم دلتنگی تو   

درد تنهایی اما / بخدا تو تنها نیستی   

تویی و من و یه دنیا / این دفعه یه جور دیگه   

عمق بودن و نگاه کن / داشته هات خیلی زیادن   

جون من شکر خدا کن / نظری عاشق به ما کن   

 

* با خیلی ها که صحبت می کردم می گفتند مدت زیادی با ناصر بوده اند و این برای من جالب است که یک نفر چه گستره ای از یاد  و خاطر بجا گذاشته است . همین مسئله باعث می شود این سوال را از نزدیکترین دوست و یار ناصر بپرسم که رابطه ناصر با وجود این همه ارتباط و دوستی با خانواده اش چطور بود ؟

 

ناصر تمام وقت به خانواده اش فکر می کرد . و من چقدر شادم که شما این سوال را مطرح کردید تا بگویم برای همه ی ذهن هایی که بنا به گفته های نا آشنا منحرف شده بود بگویم ناصر در تمام مدت به چهار فرزندش با عشق فکر می کرد . اگر با من یا هر کس دیگری بود مفهومش این نیست که با خانواده اش نبود . اگر گفتنی های من از ناصر زیاد است برای آن است که هر لحظه با ناصر بودن پر از خاطره و یاد بود خاطره هایی که هرگز از ذهن خارج نمی شود و دم به دم ذکر کردنش از حجم آن نخواهد کاست . بعضی آدم ها شاید روزی حضور فیزیکی نداشته باشند اما حضور معنوی شان همیشه هست و اتفاقا گاه خیلی ملموس تر و باور پذیر تر از حضوری فیزیکی .  

 

در  مورد ناصر هم همین طور بوده اگر چه این را فقط کسانی درک می کنند که ناصر را می شناختند .

 

* پاسخ تمام سوالاتم را با همین جمله به پایان رساندید « این را فقط کسانی درک می کنند که ناصر را می شناختند . » حدس می زنم در این پا فشاری نکته ای هست که برای شما از اهمیت خاصی برخوردار ایت . اگر امکان دارد این نکته را برای ما هم رمز گشایی کنید .  

 

گاه برای بیان آنچه در دل داری دچار تردید می شوی . این تردید دو سال در من باقی ماند و امروز فقط برای کسانی که هنوز ناصر را بیاد دارند سکوتم را شکستم . اما انصاف دهید چطور می توانم بگویم ناصر از لحظه ای که با او آشنا شدم و محرم دل . از سفر زود هنگامش . به واژه تلخ مرگ . خبر داد . از آمدن دوباره ای که فراتر از مرز تن است . وقتی عشق ورزی فراتر از مرز کلام قرار می گیرد . وقتی دویت داشتن خدا و خلایق خداوند از جنس دیگری می شود . فقط اهل دل درکش می کنند .  

 

و این را فقط کسانی درک می کنند که ناصر را میشناختند . 

 

 

 به قلم مرتضی محمدیان

 

1 2 >>